Cart
0 item(s)

Product Detail

Item Number: 105035

Abbas amirentezam, memories, experiences
abbas amir entezam, khatereha, tajrobeha
عنوان : عباس امیرانتظام، خاطره ها، تجربه ها

Author: mir ebrahimi, roozbeh
مولف/نويسنده : میر ابراهیمی، روزبه

ISBN: 978-1718968028

Publisher: non-stop media
ناشر :

Language: Persian

Size: 6 x 9

Publication Year: 2018

Edition: 1

Weight: 1.5

ISBN: 9781718968028

ISBN: 978-1718968028

Volume 1: 230 pages

Published in: United States

چکیده کتاب / در باره نویسنده : به قلم: روزبه میرابراهیمی مقدمه اول کتاب «ناگفته‌هایی از انقلاب ۵۷» را در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۲ نوشته بودم. بعدها در آبان ۱۳۸۵ مهندس عباس امیرانتظام یادداشتی کوتاه به مناسبت چاپ کتاب نوشت. چاپ اول کتاب هم بعدها در بهار سال ۱۳۸۷ توسط انتشارات خاوران در پاریس منتشر شد. و حالا که این مقدمه را برای کتاب دوم این مجموعه آماده می‌کنم، بهار سال ۱۳۹۵ است. وقتی به تاریخ‌هایی که در پاراگراف بالا ردیف کردم نگاه می‌کنم حس عجیبی را منتقل می‌کند. این کتاب را ۱۳ سال پیش آماده کردم، مهندس امیرانتظام ۱۰ سال پیش بر آن مقدمه‌ای نوشت و انتشارات خاوران نیز ۸ سال پیش چاپ اول کتاب را به بازار محدود کتاب‌های فارسی خارج از کشور فرستاد. و همه این عددها، شماره‌های عمرماست که به سرعت در حال گذران است. مدت‌ها است که تقاضاهای فراوانی برای تجدید چاپ کتاب «ناگفته‌هایی از انقلاب ۵۷» به دستم رسیده، اما گرفتاری‌ها، هزینه‌ها و سختی‌های نشر کتاب در خارج از ایران، در کنار مشغله‌های‌ام، توجه و اجابت به این درخواست‌ها را به تاخیر انداخت. در این سال‌ها، تحولات و رویدادهای متفاوتی را در ایران و منطقه شاهد بودیم. اما ارتباط و همفکری‌های من با مهندس امیرانتظام در همه این سال‌ها، با وجود دشواری‌های ناخواسته، هرگز قطع نشد. هنوز هم هر زمان با هم همکلام می‌شویم، جنس حرف‌های‌مان همان‌ است که سال‌ها قبل بود. هر وقت به صدا و سخنانش گوش می‌دهم، یا ایمیلی از او را می‌خوانم، انگار به دریایی از امید و ایمان و ایثار وصل شده‌ام که ناخودآگاه تا هفته‌ها به من انرژی می‌دهد. برخی از مواقع هم آموزه‌های اخلاقی و منش‌اش تا ماه‌ها ذهن‌ام را درگیر می‌کند. درست مانند آن روزی که خبردار شدم به دیدار قاضی دادگاه‌اش که حکم ابد برای او صادر کرده بود رفته است. آیت‌الله محمدی گیلانی قاضی و «حاکم شرع» دادگاهی بود که در اواخر دهه پنجاه شمسی با صدور حکم «حبس ابد» برای یک انسان آزاده که دغدغه‌ای جز سربلندی ایران نداشت، سال‌هاست او را از بهره‌بردن از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌اش محروم کرده است. هم‌او که با حکم‌اش آغوش یک پدر را از میزبانی فرزندان دل‌بندش محروم کرد و جامعه‌ای را سال‌های سال از نعمت بهره‌برداری از ایده‌ها و دلسوزی‌های او بی‌نصیب گذاشت. اما امیرانتظام سال‌ها بعد، زمانی که آن قاضی در بستر بیماری بود، فرصت آموزش را مغتنم شمرد و به خیلی‌ها درس کم‌نظیری را داد. چند روز ‍پس از آن اقدام ماندگار تلفنی با مهندس امیرانتظام گپ زدم و وقتی مکالمه‌مان به پایان رسید متنی را نوشتم خالی از لطف نیست اگر اینجا بازنشرش کنم، با همان لحن و حسی که در زمان نگارش‌اش داشتم:

: روزنوشت ۱۹ اکتبر ۲۰۱۳: تازه گوشی تلفن‌ام را قطع کرده‌ام و هنوز چشمان‌ام با پرده‌ اشک‌هایی که آرام در طول این مکالمه جاری بود، تار می‌بیند. اما باید ثبت می‌کردم این حس و لحظات را. جمله پایانی مکالمه‌مان که با بغضی که هر دو سعی در پنهان کردن‌اش را داشتیم، این بود: «آرزو دارم یکبار دیگر تو و سولماز را در آغوش بگیرم و ببوسم و ببویَم.» این آخرین جملات مکالمه نیم‌ساعته امروز من بود با عباس امیرانتظام که آشنایی ۱۲ سال پیش‌ام با او تولدی دوباره برای من بود. آشنایی که هرچند تصادفی آغاز شد اما بی‌وقفه اوج گرفت و در اوج ماند. او همیشه برای من معنای «امید» و «ایستادگی» و «گذشت» و «آرامش» بود و هست. در اوج ناامیدی و خستگی، می‌توانی چند دقیقه همکلام او شوی و از خستگی و کرختی خود، شرم‌گین باشی. افتخاری که سال‌هاست خداوند به من داده است. تماس گرفته بودم تا احوال جسمی‌اش را جویا شوم. مانند همیشه (به عادت روزهایی که در ایران هر هفته با هم دیدار می‌کردیم) حرف‌مان به موضوعات مختلفی کشید. اما طاقت نداشتم جزییات یک موضوع خاص را فقط برای خودم نگه دارم. این نوشته را به‌همان خاطر می‌نویسم. صحبت از بیمارستان و بیماری و تشریح مراحل بیماری بود که از او پرسیدم، «شنیدم چند وقت پیش عیادت محمدی گیلانی رفته بودید؟» گفت: «بله. ده روز پیش بود که برای پیگیری بیماری خودم به بیمارستان رفته بودم که از طریق کارمندان بیمارستان متوجه شدم آقای محمدی گیلانی در آن بیمارستان بستری است. به پیشنهاد الهه تصمیم گرفتم به دیدارش بروم. او بر تخت بیمارستان در کما بود اما نوه‌ها و دکترش می‌گفتند که هنوز شنوایی دارد. به همراه‌هان‌اش گفتم، حالا که در وضعیت کما هست بیشتر مزاحم نمی‌شوم، به ایشان بگوید، امیرانتظام آمده بود به عیادت‌اش. نوه‌اش به من گفت: «خودتان به او بگویید.» من هم به کنار تخت‌اش رفتم و در حالی که چشمان‌اش بسته بود، خم شدم و کنار گوش‌اش آرام گفتم: «آقای محمدی گیلانی! من امیرانتظام هستم. به عیادت‌تان آمدم و امیدوارم خداوند به شما سلامت بدهد.» او تکانی خورد و چشمان‌اش را باز کرد و دوباره چشمان‌اش را بست. دیگر بیشتر نخواستم بمانم و از همراهان و نوه‌های او خداحافظی کردم. همراه‌هان او به من خیلی احترام گذاشتند و وقتی از اتاق بیرون آمدم احساس آرامش عجیبی داشتم.» در حالی که از شنیدن لحن صدای او، وقتی برایم

Subject: Persian literature (biography & memoirs)

Availability: In stock

Paperback for $30.00

Quantity

Shop by

Subjects
فهرست موضوعی